تبليغاتX
< مهر مهربون
یادداشتهای تنهایی من
من دیشب یک پست گذاشتم اما الان نیست ؟؟؟؟   دیگه رسماْ حالم از بلاگفا بهم می خوره دقیقاْ مثل دولت کریهِ احمقی نژاد ( تشبیهُ حال کردین ) 

چه جوری میشه به بعضی ها حالی کنم من آلرژی دارم به بعضی از اسمها  

آهای آدمها من به اسم دولتِ نکیره ِ احمقی نژاد و انواع سندباد و... آلرژی دارم اگه جوانی خودتون رو دوست دارین جلوی من از اینها حرف نزنین

دیگه حالم از بلاگفا هم بهم میخوره

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:53
به قلم: مهر |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند ......***...... بیگانه اگر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا میشکند

وقتی من رو بدنیا آوردن مدام می گفتن دوست بدار و حالا که کسی رو دوست دارم میگن فراموشش کن .

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:23
به قلم: مهر |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند ......***...... بیگانه اگر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا میشکند
 

من آمده ام ؟؟؟!!!...

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 7:37
به قلم: مهر |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند ......***...... بیگانه اگر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا میشکند

 

الان چند روزه که مرتب دچار وجدان درد میشم نمی دونم مشکل از چیه ؟!!!!

تازه فهمیدم که وجدان درد از دندون دردهم بدترهکسی مُسَکِنِ وجدان درد نداره ...

امیدوارم شما بعد از خوندن متنهای زیر وجدان درد نگیرید

 

 

 

ساعت 8 شب بود تو مترو بودم و داشتم می رفتم خونه یکی از دوست هام یک صدایی شنیدم که توجهم رو به خودش جلب کرد ...

شکلات مغزدار فقط 650 معمولی 400  ، شکلات مغزدار فقط 650 معمولی 400 ...

با نگاه از وسط جمعیت درهم مترو دنبال صدا گشتم ، یک بچه 6 ، 7 ساله با 4 تا شکلات تو یک دستش ویک پلاستیک به دستِ دیگش با التماس به مردم نگاه می کرد و می گفت فقط 650 تومن و با زحمت بین جمعیت راه شو باز می کرد و می رفت ، چند دقیقه بعد یه دختر 8 یا 9 ساله با صدای بلند به زور از وسط جمعیت راه شو باز کرد و امد جلو دنبال پسری به اسم محمد می گشت مرتب صدا می زد محمد واستا ... 

با خودم گفتم چرا ؟ چرا باید پسر و دختری به این سن و سال ، این جور ، تو این وقت شب ، تو این سرما دست فروشی کنند

 

 

داشتم پیاده سمت ایستگاه مترو صادقیه می رفتم ، تموم پیاده روها یخ زده بود ، همش هواسم بود زمین نخورم یک دفعه چشمم افتاد به یک پسر بچه 7 ، 8 ساله که کنار پیاده رو نشسته بود و داشت می لرزید ، خودشو خم کرده بود روی یه قوطی که توش یک خورده خاکستر و ذغال نیمه خاموش بود. جلوش ایستادم سرشو بلند کرد

گفت : واکس بزنم

با نگاه گفتم آره و کفشهامو در آوردم

شروع کرد به واکس زدن منم فقط نگاهش می کردم و به رسم این زمونه فکر می کردم ، کارش تقریباً تموم شده بود ،

بهش گفتم وجدان آدمها رو هم واکس می زنی

سرشو بلند کرد و یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت : وجدان که واکس نمی خواد  بعد خیره تو چشمام نگاه کرد و با نگاهش بهم گفت: آنقدر وجدان آدمها سیاهِ که احتیاج به واکس نداره

از حماقتم خجالت کشیدم  ، راست می گفت وجدان آدمها اونقدر سیاه شده که احتیاج به واکس نداره

کفشهامو پوشیدمو سرمو انداختم پایین و رفتم ...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:43
به قلم: مهر |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند ......***...... بیگانه اگر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا میشکند
امروز داشتم پرونده تحصیلی زندگیمو مرور می کردم و نمراتی که تو امتحانات روزگار گرفتم و جمع می زدم و معدل می گرفتم

عجب معدلی گرفتما :   Zero

خدایا نمی دونم مشکل از منه یا از روزگار  

خوب معلومه من که آدم خوبی هستم پس مشکل از من نیست ...  

خدایا به این روزگار یه تذکری بده که یکم تو نحوه امتحاناتش تجدید نظر کنه

                                                                          اینکه نمیشه :

من هر وقت تصمیم می گیرم یه کار بدی کنم زمین و زمان بر علیه من متحد میشن تا من نتونم ولی بر عکس هروقت توبه کردم و خواستم دیگه آدم خوبی بشم و کار بدی نکنم دوباره زمین و زمان با من بر سر جنگ افتادنو نگذاشتن سر حرفم واستم و تو کمتر از ۲۴ ساعت دوباره یک آدم بدی شدم  

 

خدایا می یای باهم متحد بشیم   

آخه من تنهایی زورم به زمین و زمان نمی رسه اونا دونفرن اما من یک نفر

خدایا تو بیا هزینش با من  

این جوری حداقل تو یکی از امتحانای روزگار یه نمره ناپلئونی می گیرم

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:18
به قلم: مهر |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند ......***...... بیگانه اگر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا میشکند